X
تبلیغات
شعرها و ترانه های یوسف ثانی



نویسنده : یوسف شکری فرد ; ساعت 15:43 روز پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391

 

 

ویک آهنگ کارگاهی که در استودیو اجرا شده است

(آهنگ پاپ با صدای یوسف شکریفرد)

 

برای دانلود فایل صوتی بر روی لینک زیر کلیک کنید

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=4f9b61976877bc3be6776793b83e769e

 

لینک اجراها در حد اجرای کارگاهی بنده میباشد و مسلما عاری از نقص و ایراد نخواهد بود

از دوستان صاحب نظر که مرا با نظرات خود راهنمایی میکنند نهایت تقدیر و تشکررا دارم

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یوسف شکری فرد ; ساعت 16:30 روز جمعه دهم شهریور 1391

 

حس میکنم هر لحظه و میبینمت هر روز

هرم تبت میسوزدم در آتشی جانسوز

 

حس میکنم میبینمت میبینمت پر درد

کز کرد ای در گوشه ای در یک اتاق سرد

 

قفل دری که بسته را وا کردو آمد تو...

دستی بجنبان آمده آن شوهرت آن مرد

 

باید به استقبال آن شوهر تو برخیزی

اما تو که در باطن خود اشک میریزی

 

باید بسازی  اشتبا هاتی که  ناکرده...

باید به آغوشش بری آغوش وا کرده

 

باید به آغوشی بری که سخت مجبوری

یا تن دهی به خود کشی با یک سیانوری

 

آنجا نشستم روی تختت کنج آن  دیوار

{با بغض روشن میکنم سیگار با سیگار}

 

میبینمت حس میکنم اعماق دردت را

با غم نوازش میکنی موهای مردت را

 

در آن حضورمبهم گرمای خوشبختی

میفهممت حس میکنم دستان سردت را...

 

میبینمت وقتی که از بوی تنش  گیجی

 بالا میاری از درون... از مرگ تدریجی...

 

و لرزه های هر شبت را روی آن تختش...

لغزیدن اشکت به روی سینه ای لختش...

 

میبینم و کز میکنم در کنج آن دیوار

با بغض روشن میکنم سیگار با سیگار

 

{من باختم... اما کسی جز ما نخواهد برد

بوی مرا این آب و صابونها نخواهد برد}«دکتر مهدی موسوی»                                                  

 

وشوهدت به آخرین اوج از تشنجهات                                                              

وقت هم آغوشی تورا آنجا نخواهد برد...

 

مثل خودم دور از همه شب وقت خاموشی

تو گریه خواهی کرد که با او هم آغوشی

 ۱/۶/۹۱




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یوسف شکری فرد ; ساعت 19:48 روز پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391

دلت چه شد که از این رو شبی به آن رو شد

به چشمهای کدامین اجنه جادو شد

 

وکوه  یخ شد و در من شرار آتش زد

 دل تو با چه کسی گرم و این چنین خو شد

 

خزان به لطف نگاه تو داشت گل میداد

ولی دریغ که سمت نگاهت آن سو شد

 

 دلم به هیچ طریقی دگر شکوفه نداد 

اگر چه برف زمستان گذشت و پارو شد

 

 و بعد رفتن تو شور و شوق در من مرد

 جهان برای دل من حصارو بارو شد

 

"به باور دل نا باو ر م نمی گنجد" *

عروس نازو قشنگم عروسک او شد

 

   *"به باور دل نا باو ر م نمی گنجد

استاد حسین منزوی

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یوسف شکری فرد ; ساعت 18:2 روز پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391

و چند کار متفاوت که در استودیو اجرا شده است

 

                       برای دانلود بر روی لینکهای زیر کلیک کنید

http://uplod.ir/jy4vqiab6gti/yousef_shokrifard_01.mp3.htm  پر پرواز

 

http://uplod.ir/mhioo6y3ltiy/yousef_shokrifard_02.mp3.htm   ماندگار

 

 http://uplod.ir/t0o27n6d1fv4/yousef_shokrifard_03.mp3.htm  قلب نا آرام

از دوستانی که به خانه ی دل بنده ی حقیر سر میزنند نهایت تقدیر و تشکر را دارم

لینک اجراها در حد اجرای کارگاهی بنده میباشد و مسلما عاری از نقص و ایراد نخواهد بود

از دوستان صاحب نظر که مرا با نظرات خود راهنمایی میکنند نهایت تقدیر و تشکررا دارم

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یوسف شکری فرد ; ساعت 20:14 روز سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391

 

غزل حضرت حافظ در دستگاه ابو عطا باصدای یوسف شکریفرد

برای دانلود بر روی لینک زیر کیلیک کنید http://uplod.irm/______.amr.htm

اي صـبـا نـکـهـتـی از خـاک رهِ‌ یـــار بـیـار

بـبــر انــدوهِ دل و مــــژده‌ی دلــــدار بـیـار

نـکـتـه‌ی روح‌فـزا از دهــن دوســــت بـگـو

نامـه‌ی خـوش خبـر از عـالَـم اسـرار بـیـار

تا مُـعـطّر کنم از لطف نـسیـم تـو مـشـام

شـمّـه‌ای از نـفـحـات نـفـس یــــــار بـیـار

بـه وفـای تـو کـه خـاک رهِ آن یــــار عـزیـز

بی غبـاری کـــه پـدیـد آیـد از اغـیـار بـیـار

گـَردی از رهـگـذر دوست به کــوریّ رقیب

بـهـر آسـایـش ایـن دیــده‌ی خونـبـار بـیـار

خامی و ساده دلی شیوه‌ی جانبازی نیسـت

خـبــــری از بـَـرِ آن دلــــبــر عــیـّـار بــیـــار

شکرِ آنرا که تـو درعشرتی ای مرغ چمـن

بــه اسیـران قـفـس مــژده‌ی گلـزار بـیـــار

کام جان تلخ شد از صبـر که کردم بی دوست

عـشـوه‌ای زان لب شیـریـن شـکربـار بـیـار

روزگاری‌ست که دل چهره‌ی مقصـود نـدیـد

ساقـیـا ! آن قـــــــــــــــدحِ آیـنـه‌کردار بـیـار

دلقحـافـظ به چه ارزد؟به می‌اش رنگین کن

وانـگهش مست و خراب از سـرِ‌ بـازار بـیـار

 


 دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که اين بازی توان کرد

شب تنهاييم در قصد جان بود
خيالش لطف‌های بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونين دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گويم که با اين درد جان سوز
طبيبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گريه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتياقم قصد جان کرد

ميان مهربانان کی توان گفت
که يار ما چنين گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی
که تير چشم آن ابروکمان کرد





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یوسف شکری فرد ; ساعت 21:13 روز شنبه ششم فروردین 1390

می خواهم از تو باز بخوانم ترنمم

هر لحظه در کنار تو بودن ترانه بود

((یادیست در همیشه ی ذهنم ))نگاه تو

آن لحظه های خیره شدن شاعرانه بود

چشمان پر شرار و نگاه قشنگ تو

رازی به قلب من نوشت،که جاودانه بود

دل را به چشم وحشی دریایی ات زدم

آن چشمهای روشن تو بی کرا نه بود

من غرق در نگاه تو مبهوت مانده ام

بهت من و نگاه تو هم عاشقانه بود

زیباترین بهانه تو بودی و زندگی

در لحظه های گرم حضورت  بهانه بود

میخوانم از تو،که تا باز بدانی ترنمم!

هر لحظه در کنار تو بودن ترانه بود
 
 


((یادی ایست در همیشه ی ذهنم ان گیسوان خیس و معطر))

 استاد حسین منزوی




دسته بندی :




نویسنده : یوسف شکری فرد ; ساعت 18:28 روز شنبه بیست و سوم بهمن 1389

((گاهی چنان ز صدق و صفا گریه مـی کنی

گـویی کـه روزگــار مــرا گـــریـه میکنی))

این اشک های چشم من از درد دوری است

درد دل تـو چـیست،؟ چـرا گـریه می کنی؟

تو عاشقی و سـاز دلـت کـوک مــانده است

با هـر صـدای ســاز و نـوا گــریه مــی کنی

روحت لطیف و  شاعرانه شد از حس عاشقی

با هــر مــرور خاطـره هــــا گریـه مـی کنی

ای دل به گریه های تـو من نیز گریه می کنم

تنهـا خـداسـت کـه دانـد، چـرا گریه می کنی

 




دسته بندی :




نویسنده : یوسف شکری فرد ; ساعت 13:10 روز سه شنبه دوازدهم بهمن 1389

به سان قایقی مرا ! همیـشه تـاب مـی دهی

و در هجوم غصه ها مرا به خواب می دهی

تـو را شـبـیه حـاله ای کنـار مـاه دیـده ام

تویی کـه بـا نبـودنت مـرا عـذاب می دهی!

به خواب من میایی و صدا می کنم تو را

 تو با نگاه سرد خود به من جواب می دهی

و من به رسم عاشقی رزی که هدیه میدهم

تو هم رز های زیبا را به دست آب می دهی

به جرم عاشقی مرا به پای دار میبرند

تو می آیی به پای دار ، به من طناب می دهی

چه لحظه ی مقدسی تداعی می شود وقتی

به عاشقی که در بند است شراب ناب می دهی  

۱۲/۱۱/۱۳۸۹




دسته بندی :




نویسنده : یوسف شکری فرد ; ساعت 18:12 روز یکشنبه سوم بهمن 1389

تو گفتی که رقیبت برتر از توست

در عشق و عاشقی هم سر تر از توست

که او مانند شمعی بود می سوخت

برایت جان خود را هم می افروخت

رقیبم عاشقت گشت و نفهمید

یکی آن چشم ها را می ستاید

...وتاوان چنین عشقی گران است 

و او بی ادعا می رفت باید

تو یوسف بودی و از چاه تاریک

بر افراز دل و قصرم پریدی

زلیخایت شدم با یک نگاهت

تو کل تاج و تختم را خریدی

فدای آن دو چشم کهربایی

رسیدم من که به مرز فنایی

گله دارم ز چشمانت عزیزم

رقیبم را زمن برتر شماری

 




دسته بندی :




نویسنده : یوسف شکری فرد ; ساعت 17:42 روز یکشنبه سوم بهمن 1389

من نمی تونم ببینم که تو دوری از کنارم

همیشه گفتم و گویم تو را من دوستت دارم

نفس در سینه ام تنگ است سنگین است میمیرم

دلم در این قفس مرده است،دلگیرم

هوای چشم هایم از فراقت خیس و بارونیست

ببین عکس تو ماه من دگر در برکه پیدانیست

توی هفت آسمون ماهم تو زیبایی و پر نوری

ولی صد حیف ای زیبا تو ماهی و زمن دوری

بیا و لطف کن ای ماه رها کن چرخ ظلمت را

شهابی باش بر قلبم بزن تیر محبت را

قشنگ است دوستت دارم ولی افسوس صد افسوس

دلم از غصه لبریز است عطش در سینه ام محبوس

قشنگ است زندگی بر ما قشنگی سهم عاشق هاست

دو عاشق بی قرار از هم،همین دوست داشتن زیباست

به اصرار دل است این عشق که بی تابی دگر دارد

تو که دوری چشای فقط یک ریز می بارد

لب تشنه چه می خواهد از آب پاک؟همان را من ز تو خواهم

بگو ریشه چه می خواهد ز جان خاک؟همان را من ز تو خواهم

قلم در شعر من گم شد چو عشق تو میان آمد

خودم دیدم که عشق تو شبی از آسمان آمد

پس گل برگی از احساس خودم عشق تو را دیدم

خودم عشق تو را بت کردم و آن را پرستیدم

تو عشقی را به من دادی میان هاله ای از نور

نشان دادی تو راه عشق را بر این دوچشم کور

شبی بر روی بال یک ستاره آمدی از راه

کنارم بودی اما با دوچشمانت غریبی کردم صد آه

خدای من تو بگذر از گناه من، که من بر خود خدای دیگری دارم

اگر زهر است عشق او پس نوشم که من در سر هوای دیگری دارم

 

 

 

 




دسته بندی :




نویسنده : یوسف شکری فرد ; ساعت 17:10 روز یکشنبه سوم بهمن 1389

دل من از دوری تو مثل لاله داغ دارد

 این چه رسمیست که عاشق شکوه از فراق دارد

 




دسته بندی :